|
پنج شنبه 9 مرداد 1393برچسب:, :: 22:21 :: نويسنده : skybanoo
30/5/89یک دختر خاله دارم که سنش از من 8سالی بیشتره داستان فرهادو بهش گفتم...خداروشکر همه تو فامیل منو خیلی قبول دارن...برای همینم بهم گفت اگه تو میگی فرهاد پسر خوبیه حتما اینجوری هست...اما باید امتحانش کنیم ببینیم لیاقت عشقو احساس تورو داره یا نه...ازم خاست دیگه به کسی نگم با فرهاد دوستم منم قبول کردم.گفت به کسی نگو دوست پسر داری چون ممکنه مثلا پسر خالت (داداش همین دختر خالم)ی روز بیاد بگه میخام ازدواج کنم...اونم با دختر خالم سمیه...بعد تو فامیل اگه کسی بدونه تو با فرهادی میادو به خاستگارت میگه از حسودیش...گفت بهت کمک میکنم تا بتونی فرهادتو امتحان کنی تا بفهمی چطور ادمیه...منم ازش تشکر کردم..اما تا صبح خوابم نبرد راستش تا حالا اصلا به این فکر نمیکردم که فرهاد بخاد با کسی دیگه ام باشهبرای همینم الان فکرم خیلی مشغول شده...جدایی از فرهاد برام مثل زدن محر فوت تو شناسناممه وااایی خدایااا کمکم کن خاهشا...3/6/89دیدم هیچ خبری از دختر خالم نمیشه...برای همین خودم رفتم سراغ مامانم بهش گفتم فرهادو دوست دارمگفتم تروخدا بزار ی مدت با فرهاد باشم اگه پسر بدی بود باشه ولش میکنم...نزدیک 2 یا 3 ساعت داشتم با مامانم حرف میزدم اخرشم گفت باشه با بابات حرف میزنم برات گوشیو بخره...اووووووف اینقدر خوشحالم که نگو....
نظرات شما عزیزان:
داستان زندگی تو خیلی جالبه دوست من
![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |